تبليغاتX
روزشمار زندگی
روزشمار زندگی
به نام خدا

چهارشنبه براي مصاحبه كاري راس ساعت 8:30 اونجا بودم. هوا خيلي سرد بود. خيلي استرس داشتم. چند نفري كه براي مصاحبه اومده بودن رو زير نظر گرفتم. خب در واقع رقيب‌هاي من بودن. دو ساعتي طول كشيد تا نوبت من بشه. توي اون مدت احساس كردم هر گونه رفتاري كه از ما سر بزنه توسط منشي به مسئول مربوطه گزارش ميشه. بقيه، خيلي راحت سر صحبت رو با هم باز كرده بودن و از هر موضوعي كه به ذهنشون مي‌رسيد صحبت مي‌كردن. منم خيلي آروم فقط گوش مي‌كردم. خلاصه كه نوبت من شد. 5 تا آيت الكرسي خوندم و وارد اتاق شدم. با اعتماد به نفس بالايي صحبت كردم. البته گاهي سوالاتي كه ميپرسيدن دشوار بود. كاملا بدنم يخ مي‌كرد و تا جواب رو انتخاب كنم كمي زمان لازم داشتم. به هر حال بعد از نيم ساعت مصاحبه تموم شد و اومدم بيرون. قرار شد از بين اون افراد 2-3 نفر رو انتخاب كنن تا براي يك ماه آزمايشي كار كنن و اگر امتياز لازم رو كسب كردن بعد از يك ماه قرارداد ببندن. مطمئنم كه من يكي از اون افراد هستمHippie

ديگه اينكه پنج شنبه شب خونه پسر عموي چون چوني دعوت بوديم. واي كه دختر 2 سالش چقدر دلبري مي‌كرد شنبه شب هم خونه دوست چون چوني دعوت بوديم. يك‌شنبه شب خونه مامانم رفتيم. ديروز هم من رفتم خونه جاري جانم. واي كه اون فندقش چقدر بلا شده بود. هر چي دم دستش باشه ميخواد بخوره. هر چيز تازه‌اي رو ميخواد لمس كنه. واي كلي ازش عكس گرفتم.

ديگه اينكه فردا صبح 2 تا از دوستاي دبيرستانم قراره بيان خونمونواي كه از الان كلي ذوق دارم. فردا شب هم خونه دختر عموم دعوت هستيم. 

روزاي خوبي رو دارم سپري مي‌كنم. پر از آرامش. خداي مهربونم ممنونم. ممنون


پي نوشت: به دادم برسين. اينترنت ندارممممممممممم. الان هم از شركت دوستم تونستم بيام. خدا كنه زودي اينترنتمون وصل بشه. ببخشين كه نميتونم بيام و بهتون سر بزنم. ازتون ممنونم helppppppppppppp



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 آذر1388 توسط من و چون‌چوني

سلام.

خدا رو شكر حال بابام خيلي بهتر شده. از ابراز لطفتون متشكرم.

چهارشنبه شب رفتيم نائين. جمعه چهلمين روز درگذشت عموي چون چوني بود. اون سه روز رو همش خونه عموش بوديم.

صبح روز شنبه بارش برف شروع شد واي كه چقدر لذت داشت. كلي عكس گرفتم. سفيدي و يك دست بودن برف‌ها، راه رفتن توي برف و فكر كردن به خدا.... واي كه چقدر بهم چسبيد. Black Hair

شنبه بعد از ظهر هم راه افتاديم به سمت خونه. انقدر بارش برف ماشالا زياد بود كه فقط يك متر جلوتر از ماشين پيدا بود. راه 5 ساعته 9 ساعت طول كشيد.

امروز از بيمارستان ... باهام تماس گرفتن. همون جايي كه چند ماه پيش فرم استخدام پر كرده بودم. قراره فردا براي مصاحبه برم. اولش خيلي خوشحال شدم اما حالا نميدونم چرا ميترسم. ‌و از طرف ديگه دل كندن از اينجا برام خيلي سخته. اگر قبول بشم و برم اونجا دسترسي به اينترنت ندارم و نميدونم كي ميتونم بيام نت Computer برام دعا كنين فردا قبول بشم. خيلي استرس دارم. شرايط كاري اونجا خيلي بهتره. هر چند از نت دور ميشم.

پيشاپيش عيد بزرگ ولايت رو بهتون تبريك مي‌گم. اميدوارم به تمام آرزوهاتون برسيد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 آذر1388 توسط من و چون‌چوني

خداوندا، اي بزرگوار و مهربان تو را شكر ميكنم. با دستاني خالي. خداي من شكر تو را و شكر شكر شكر

چهارشنبه شب، ساعت 8:30 بابام به موبايل چون چوني زنگ زد. صداش خيلي خسته بود و نميتونست خيلي حرف بزنه. دلم شور افتاد خيلي آروم به چون چوني گفت بيمارستانه و ......

واي تمام بدنم داشت ميلرزيد. چون چوني خيلي آروم بهم گفت كه بابا يه تصادف كوچك كرده و بايد بريم بيمارستان. بي اختيار اشك ميريختم و هيچ حرفي نميتونستم بزنم. خداي من بابام رو به تو ميسپارم. با عجله آماده شديم و رفتيم اورژانس بيمارستان. واي هر اتاقي كه بود سر زديم تا بابا رو پيدا كنيم. از ايستگاه پرستاري سوال كرديم و فهميديم بردنش راديولوژي. واي چه بر من گذشت. مسئول راديولوژي به چون چوني اجازه داد كه بره داخل اما من نه. بدون توجه به اطرافم گريه ميكردم. بالاخره بعد از نيم ساعت انتظار گذاشتن من برم تو. خداي من، سر زخمي و خوني، شلوار پاره شده، ناله بابام..............

خدا رو شكر شكستگي در استخوان ها مشاهده نشده بود. سيتي اسكن، سونوگرافي.......واي خداي من.......

تا ساعت 3:30 بيمارستان بوديم. خداي من شكرت. هيچ مشكلي نبود. فقط كوبيدگي شديد پاي راست و زخمي كه روي پيشوني به خاطر برخورد با شيشه ايجاد شده بود.

علت تصادف هم سرعت زياد ماشين روبرويي و رد كردن چراغ قرمز اون آقا بود. باباي خوبم همون موقع رضايت داد.

خداي من شكر شكر شكر

همسر مهربونم ازت ممنونم. هميشه پشتوانه خوبي برام بودي. ازت ممنونم بهترينم. از دلداريهات از آرامشت   بابت تمام خوبي هات ازت ممنونم

دوستان خوبم شرمندم كه خبرتون نكردم. ياداوري اين موضوع برام خيلي سخته. قلبم سنگينه


پي نوشت: شرمنده ميخواستم قالبمو عوض كنم. قالبي كه به دلم بچسبه پيدا نكردم. ولي عاشق اين قالبم. خيلي دوسش دارم. اگر تكراريه ببخشين.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 آذر1388 توسط من و چون‌چوني

امشب از آسمان ديده تو، روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها، پنجه هايم جرقه ميكارد

شعر ديوانه تب آلودم، شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد، عطش جاودان آتشها

آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

آه بگذار گم شوم در تو، كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من، بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار ز اين دريچه باز، خفته در پرنيان روياها
با پر روشني سفر گيرم، بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم، تو، پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو

بس كه لبريزم از تو مي خواهم، بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان، تن بكوبم به موج دريا ها

بس كه لبريزم از تو مي خواهم، چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام، به سبك سايه تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

 

فروغ فرخزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان1388 توسط من و چون‌چوني

سلامتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

امان از دست این سرماخوردگی. چون چونی از چهارشنبه سرما خورده و حسابی حالش بده. هر شب دکتر بودیم و هر شب یه آمپول پنیسیلین. امروز سرکار نرفت و موند خونهMorning Coffee امروز از اون روزاییه که دلم میخواست خانم خونه بودم و سرکار نمیرفتم. میدونم تا برنگردم خونه نه داروشو میخوره نه سوپش رو. خودمم امروز گلوم میسوزه و علایم سرماخوردگی رو دارم. پنجشنبه شب مهمونی دعوت بودیم. رفتیم اما چه رفتنی. تب و لرز شدید و تنگی نفس داشت. وقتی مریض میشه مثل بچه ها معصوم میشه و با نگاش دلم رو میلرزونه. مراقب خودتون باشین سرما نخورین خیلی بده خیلی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط من و چون‌چوني

چه دارد نام این اسطوره عشق

نه معشوق و نه عاشق واژه عشق

نه کم میگردد این عشق و نه خالی

که میگیرد فروغ از لایزالی

به زیر پای او هفت آسمان است

که مهرش بی دریغ از عین جان است

دلت هوای حرم رو داره. تلوزیون رو روشن میکنی و با حسرت گنبد آقا رو نگاه میکنی. چشمات رو میبندی و سلام میدی به آقات. اشک از گوشه چشمات جاری میشه و مرغ دلت پر میکشه سمت حرمش. الان جلوی ضریحش هستی. بخوان هر آنچه میخواهی تا .....

میخوام زنگ بزنم به برادرشوهرم. شاید الان توی حرم باشه و گوشی رو بگیره سمت آقا. ای وای اون الان مشهد نیست. و دوباره اشکی گرم صورتت رو میپوشونه.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

88/8/8 میلاد با سعادت هشتمین گل هستی مبارک



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط من و چون‌چوني
قالب وبلاگ